خدا مشتي خاک برگرفت.
مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد.
و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد...
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد.
ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است... پس نزديکتر آييد، نزديکتر...
عشق، کمند من است.
کمندي که شما را پيش من مي آورد.
کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من...
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد.
ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:
عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خدا....
من لیلی ام . . . لیلی تو . . . مجنونم می شوی؟؟ . . .
نظرات شما عزیزان:
آفرین حالا شدی یه پسر خوب. باشه میام
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
من زر الکی نمی زنم همه رو نگاه کردم خیلی احساسی بودن به منم سر بزن شعرامو بخون شاید باهاشون رتباط برقرار کردی
خواستی زیاد به هم سر بزنیم بیا بهم خبر بده تبادل بکنیم